سيد محمد باقر برقعى

655

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آن را كه بود دامن مهر تو متّكا * از خاك كربلاش كنون متكا ببين كشتند سربه‌سر پسرانت ستم نگر * بردند دختران به اسيرى جفا ببين رو كن سوى فرات و ابو الفضل را ز كين * دست از بدن جدا و سر از تن سوا ببين آن آتشى كه سوخت در خانهء تو را * اينك از آن به خيمهء ما شعله‌ها ببين مادر ز جور و كينهء ابن زياد داد * كز برق ظلم خرمن ما را بباد داد بيابان طلب كى غم عشق از دل پرسوز ما پا مىكشد * ميزبان چون گرم گيرد ميهمان وا مىكشد مىدرخشد برق عشق از مصر پندارى هنوز * آه از دل در غم يوسف زليخا مىكشد دارد از داغ دل خون‌گشته‌ى مجنون نشان * سر برون هر لاله از دامان صحرا مىكشد اين‌چنين كافكنده گيسوى چليپايى به دوش * شيخ را از كعبه آخر در كليسا مىكشد ظالم از كيفر حذر كن كز تو دست منتقم * انتقام امروز اگر شد دير ، فردا مىكشد عاشق آن باشد « متين » كاندر بيابان طلب * جا به چشم خود دهد خارى كه از پا مىكشد پوشش حضرت آدم و حوا مست خود را به چنگ غم مسپار * به تو هر قدر كار گردد سخت گله كم كن ز طالع وارون * شكوه كم گوى از نگونى بخت گر شوى خسرو جهان و شود * افسرت مهر و آسمانت تخت به‌جز از يك كفن به همره خود * نبرى چون برى ز گيتى رخت پدر و مادرت بپوشاندند * عورت خويش را به برگ درخت شتاب عمر نه سحر شود شب من نه رود به ديده خوابى * نه درآيد آفتابم نه برآيد آفتابى شررى فتاده از غم به دلم كجاست ساقى * كه بر آتش غم من بزند ز باده آبى